تبليغاتX
آدامي

آدامي

يواشكي ولي راستكي

 

 

خونه نبی پی آبادیه

غرق عشق و شور و جشن و شادیه

یک ملک نعره هو هو میزنه

جبرئیل خونه رو جارو میزنه

حوریا سبد سبد گل میارن

با ادب به پیش زهرا میزارن

مریم اومده عیادت بکنه

به بی بی عرض ارادت بکنه

هاجرم میاد و اونجا میشینه

دنیا رو تو چشم زهرا میبینه

داره از خوشحالی حوا جون میده

آخه گهواره رو اون تکون میده

خدا داره عشقشو داد میزنه

داره از خوشحالی فریاد میزنه

میگه یک وقت رو زمینش نزارین

براش از بهشت یه قنداق بیارین

.

.

.

اومده کار خدایی بکنه

اومده قدرت نمایی بکنه

 

 

.

.

.

.

 

واسه دوست داشتنش اصلا کاری به حرف این و اون ندارم

همین برام کافیه که وقتی چشامو میبندم و بهش فکر میکنم

 سراسر وجودم پر لبخند میشه

و این واقعا کافیه

.

.

.

·                                                                                                                                                               

 

*مامان خانوم گلم ، روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

 

یکی بود،یکی نبود

اون یکی که میگفتن همیشه یکی بود،

نمی دونم چرا یهو شد خیلی!

تو هرچی که می دیدی بود.....

میگن اگه بچه خوبی باشی و به فضولیات ادامه بدی

دوباره میشه یکی بود

و ایندفعه اونی که نبود هم به بازی اضافه میشه!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

 

 

.

.

.

 

به هر زحمتی بود خودشو رسوند به اتوبوس و دوباره سوارش شد!

همه خوشحال بودن از اینکه اون برگشته

یه نفس راحتی کشید ودوباره  شروع کرد

.

.

.

اما نه!

دیگه اتفاقایی که اونجا میوفتاد واسش جالب نبود

دیگه دوست نداشت همراهشون شعر بخونه

اونم شعر شیرینی هایی که از هم قاپیده بودن!

.

.

.

- بچه ها! یه لحظه ساکت!

اون بیرون خیلی قشنگه

 

: میدونیم بابا! از شیشه معلومه

-نه! خود خود اون بیرون خیلی قشنگه

: یعنی چی؟؟

-یعنی چه خوبه که پیاده شیم .....

یهو یکی حرفشو قطع کرد و گفت: اووووووووو! هرچی هست از اینجا معلومه.واسه چی پیاده شیم

یکی دیگه ادامه داد: اینجا خیالمون راحته که گرمه و امن.ا.ون بیرون معلوم نیست چه خبره

: تازه ما که راهو بلد نیستیم،بهتره همینجا بمونیم و بخندیم و بزاریم هرجا که اتوبوس میره بره

: اینا اثرات  اون مدتیه که دور بودی،یه کم بمونی میفهمی که اینجا خیلی بهتره

: دست میزنیم و میخونیم و خوشیم تا برسیم!

- برسیم؟ کجا؟؟

: هر جا که اتوبوس بره

- پس اونجا که خودمون دلم میخواد چی؟

: فراموشش کن! ما یه مقصد بیشتر نداریم.اونم ایستگاه اتوبوسه.از اونجا دوباره سوار میشیم و میریم جاهای جدید

- که اتوبوس میبره؟؟

: خب آره

- اما من اون مدت که بیرون بودم خیلی جاها رو  دیدم که شما ندیدین

: زیارت قبول! ( و همه زدن زیر خنده)

- اصلا تا حالا به معنی شعرهایی که میخونیم فکر کردین؟ واقعا دلتون نمیخواد از این مسیر برین بیرون؟ ببینین اونور درختها چیه؟ کیه؟ شاید مثل ما زیاد باشه.که پیاده شدن.که دنبال یه جای جدید میگردن.که....

 

: اگرم کسی پیاده شده باشه مطمئن باش مثل تو شوخی شوخی بوده و تا حالا یا دوباره به اتوبوسش رسیده یا داره دنبالش میدوئه

- یا شایدم مثل من بخواد دوباره پیاده شه

: دیوونه! چیکار میخوای بکنی؟

- میخوام پیاده شم، من باید بدونم اونور درختا چی میگذره.من باید برم جایی که خودم دلم میخواد

: اینجوری اگرم برسی کلی از ما عقب میوفتی

- شایدم زودتر برسم.اصلا شاید اونجایی که شما میرین نیومدم.شاید جای بهتری هم باشه

: شاید، شاید،شاید! همش که شد شاید!

 

حق با اونا بود.همش شاید بود.اما هر چی که بود فکرش هم از اونی که داشت به سرش میومد بهتر و قشنگتر بود

: ما دوستای توئیم،  دوستا باید در همه لحظات با هم باشن

- هر کی دوست منه با من پیاده شه

( همه ساکت به هم نگاه کردن و .....)

 

- کسی نمیاد؟؟؟

.

.

و پادشاه ایستگاه اتوبوس اینبار نه از روی شوخی، بلکه با هدف پیدا کردن چیزای  نو و تازه از اتوبوس پیاده میشد

کاشکی فقط اینقدر تنها نبود

 

* اما مهم نیست!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

امروز روز خوبی بود

از اون روزایی که کم پیش میاد

( منهای دو سه دقیقه که دراز کشیدم و رفتم جایی که .... اما زود خودمو جمع کردم)

کل روز رو راضی بودم

از خستگی بین سبزه ها خوابم برد و تموم آهنگامو دیدم!

چقدر ناهار دیروز که ساعت نه شب خوردم چسبید!

و خوشحال از اینکه تونسته بودم دوست عزیزی رو خوشحال کنم....

آخر شب بود که یهو دوستم سرو کله ش پیدا شد.اونم با آیس پک بزرگ نسکافه

(خیلی وقت بود نخورده بودم)

بعد دو تا دیگه اومدن

اونا هم آیس پک داشتن!!!

و................

همه چیش چسبید

حتی دلتنگیش

 

 

* راستی ببخشید که خیلی وقته فقط مینویسم و .............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

یک روز شما در تنتان گوهر جان بود،
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود ،
وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد،
افراشته بر بام جهان بود ،
آنگونه توانمند دگرباره توان بود...

ف. مشیری

(وبلاگ سارا)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط مهدي 

 

با دیدن یا حس کردن بعضی چیزا دلم میخواد داد بزنم:

 

ایلویی، ایلویی لما سَبقـتَنِی؟ ؟؟؟!!!

اما خوب که فکر میکنم میبینم کسی این حرف رو زده که صلیبشو درست کشیده

هم تو دورانی که بین مردم بود

هم اون لحظه هایی که مردم دورش بودن

پس منم به خودم  اجازه نمیدم  قبل از اینکه صلیبم رو بکشم حرفی بزنم

گلایه ای کنم

یا ...........

ممنون که با حوصله تحملم میکنی

به ما قدرت بده

و لیاقت اینکه دوستت داشته باشیم

شاید اینطوری......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مهدي  | 

 

حتما همتون بارها اینو شنیدین:

صلاح مملکت خویش،خسروان دانند

باشه،قبول

اما کدوم خسرو؟؟!!

کدوم مملکت؟؟!!

یعنی واقعا فکر میکنی خسروی مملکت خودتی؟!

 اختیار دار مملکت که میگن تویی؟

( بابا گند زدی به مثل)!!!

اصلا میدونی معنی حرف بالا چیه؟؟

 

برو هر وقت یاد گرفتی حاکم دل و فکر و کارای خودت شی اینارو بلغور کن!

حتی تو دلتم نگو که حسابی خنده دار میشی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط مهدي  | 

 

 

 

 

همینجور واسه خودش تنهایی نشسته بود

داشت بعد مدتها به جای دل،فکر میکرد

بعد فکرش بهش گفت:

آهای کرگدن!

تو رو چه به ..............

آخه .......................

همون بهتر اون لباس سیاهی که از تنت درآورده بودی  رو دوباره بپوشی

اونجور بیشتر بهت میومد

و کلی حرفا از این قبیل

.

.

.

نه!

امکان نداره من بشم همون مهدی قبل

بیخودی زور نزن

اینقدم خودتو جای افکار من جا نزن که حنات دیگه پیش ما رنگ نداره

من میخوام شعر بگم

کار کنم

ساز بزنم

و دوست داشته باشم

بدون منت و بدون چشم داشت!

 

باز هم  سلام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

نه،نه!

اشتباه نکنین

اینا شاخ نیستن!

اینا علامت سوال و تعجبن که از بس گنده شدن از سرم زدن بیرون

گاهی وقتا که باهاشون ور میرم اینقدر درد میگیرن که بی خیالشون میشم

اما میترسم یه روز اینقدر بزرگ شن که از سنگینیشون دیگه نتونم سرمو بگیرم بالا

یا بشم مثه هِرنان

(همون هیولایی که عاشق ماه شده بود!)

و نتونم سرمو بگیرم پایین

میخوام سرم آزاد باشه ............. 

*هِلپ می!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

روزها گر رفت گو رو، باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست!

..........

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مهدي 

 

همین الان دوباره دیدم که ستاره هات بیشتر از دو سه تا شدن

از قبل میدونم که ماهت هم دوباره ...........

گرمای هوا رو هم بارها  بعد سرما چشیدم ....

پس:

حوصله هم ردیف میشه

و تو هم یه روز میای و دیگه نمیری

ما هم اونوقت آدم میشیم!

آخیش!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

دو سه تا ستاره

یه ماه نصفه

یه صندلی پر از سوال وسط حیاط

و حوصله ای که ندارم

و سرما

و تویی که نمیدونم به کذوم قرینه گاهی حذف میشی؟!!

( حق با  توئه دوست جون....................)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

 

امروز روز غلیظی بود ( ؟!)

( گرچه به ظاهر کلی خندیدم)

اما شب خوبی شد..............

 حتما لازمه گاهی آدم نشون بده میخواد بپره اونور جوب

( حتی شده واسه یه روز!)

یه وقتا هم بذار من شوخی کنم باهات!!!

 .

.

.

 دوباره بچه ی خوبی میشم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

امشب تصمیم گرفتم فردا دیگه برم

و خالی شم

و ایندفعه فقط با چیزای خوب پر شم

آخه حیفه آدم این همه بره بالا و ریه هاش دوباره پر بشه از هوای مسموم!

 

وقتشه همراه این وبلاگ خودمم آپ شم..........

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

یه بار همینجوری پادشاه ایستگاه اتوبوس تصمیم گرفت واسه اینکه خودش و مردم بخندن قبل از رسیدن به مقصد از  اتوبوس پیاده بشه و .......!

همه چی همونطور پیش میرفت که پادشاه اراده کرده بود........

اما مشکل از جایی شروع شد که تصمیم گرفت دوباره سوار شه!

پیچ اول........ بازی گوشی کرد و نتونست سوار شه

پیچ دوم...... بازم نشد 

پیچ سوم .............

حالا راننده و مسافرای دیگه میخندیدن و اون نگران انداخته دنبالشون ....

 مسافرای دیگه دست میزدن و شعر میخوندن و میگفتن:

 لابد اینم جزئی از بازیه!.

.

.

.

نتیجه گیری داستان نا تمام:

خدایی که آدمو از شاه سواری به ........ دعوت میکنه باید خدای محشری باشه!

بنده های دیگه رو فعلا بیخیال که ما اومدیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

.

.

.

آره!!!

 چرا که نه؟!!

احمق میشم!

مگه من چیم از احمقای دیگه کم تره؟!

وقتی ادعا میکنم که به حرف تو میشینم

به حرف تو هم پا میشم میرم!

حتما خودت یه فکری  واسه انگشتای نازنینم کردی

چون خواستی که من اون بالا باشم!!!

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

میشم همون مهدی که تو گنبد داشت درس میخوند

( البته دیگه منهای آدمایی که اونروزا دور ورش بودن)!!!

فقط به همون اندازه جسور، شاد،نفهم! و ..........

دارم تصمیم میگیرم به همون اندازه احمق هم بشم یا نه؟؟!!

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

 

ببینم کسی یه کوه سراغ نداره که جلوش یه پل داشته باشه؟؟

اصلا کسی پایه همچین کوه نوردی هست؟؟

 

.

.

.

مجبور شم دهن لقی میکنما!

اونوقت خودت باید جواب همشونو بدی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

یهویی همینطوری به پسر خاله گفتم بیا کل بندازیم کی جذبه ش بیشتره!!!

بازی از این قرار بود که با گفتن جمله * دایی بشین!* کوچیکترا باید حساب کار بیاد دستشون و سریع....

دو-صفر جلو بودم که یهو سر و کله یه زبون نفهم پیدا شد!

پسر خاله: آقا هرکی نیما رو نشوند هشت امتیاز!!!

- دایی بشین!

و نیما در حالیکه ابرو انداخت بالا سلانه سلانه شروع کرد به رفتن که ......

-دایی بشین! تا بعد با هم بریم از تو پاسیو ماهی بگیریم ........

خب بازی ده صفر به نفع من تموم شد!!!

و من به عنوان برنده دو تا سوال میپرسم:

۱- تو نمیخوای کاری کنی که تو بازی دایی بشین , خدا همش برنده باشه؟؟

۲-خدایا تو که میدونی من میشینم و فقط هم به حرف تو میشینم

و باز میدونی که من چی میخوام.......

دلت نمیخواد من وقتی دارم میشینم, نیشم از ذوق تا بناگوشم باز باشه؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

           

 

                    

 

 

بابا: از پایین که میبینی فکر میکنی این تپه دیگه از همه بلندتره و میرسی به بالای بالا،

اما وقتی میری اون بالا میبینی نه! از اونم بلندتر هست و هنوز باید خیلی بری تا ........

.

.

.

تو زندگی خودمون هم پیش میاد و گاهی اینقدر خوش به حالمون میشه که فکر میکنیم دیگه ....

اما هنوز کو تا چهره بنماید صنم!!!

باید رفت و رفت و رفت........

فقط امیدوارم همه اونایی مثه پیچک دارن میرن بالا خسته نباشن-----

دستاشون همیشه پر باشه و ................

 

عید هموتونم مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مهدي  |